نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

18

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

اين گفتگو را به زبان تيغ در خاطر سپار ، كشلو خان پاسخى بفروتنى بداد ، و هداياى بسيار و بيشمار از طرايف آن اطراف ، بدرگاه شاهنشاه بفرستاد ، و از تسليم گور خان بشفاعت پوزش خواست ، و سبب آنكه گور خان بتضرع و زارى وى را ميگفت كه اين سلطان و پدرش مرا خراج گزار ، و در اطاعت استوار بودند ، و من آنان را بر دشمنان چند پيروز كردم ، و همه‌كس ( ن ) چه هامون سپارنده چه دشت گرد * چه دمساز عزلت چه گيتىنورد داند كه چگونه خدمت من ميجستند و سر بر خط فرمان داشتند ، و چون روزگار بوى روى خوش نمود ، و بجنگ با من كه در انديشهء كس نبود ، برخاست ، بمسالمت راضى گشتم ، هم بدين شرط كه دختر خود را كه بنزد من گرامىترين آفريدگان خداست ، بوى بزنى دهم ، و ديگر شرايط كه گفت ، نيز بجاى آرم ، و سلطنت بيكسو نهم ، باشد كه بدين وسيلت از مرگ برهم ، چو ديدم كه گريز و گزيرى ؛ و حفظ حيات را جزين تدبيرى نيست ، وى نپذيرفت ، و از من جزين نيم جان ربودهء خوف و دهشت ، و دستخوش بيم و وحشت نجست ، و اكنون مرا بالحاح نخواهد ، جز بدانكه بهلاكم فرمايد ، يا چندان بر من خوارى روا دارد كه مرگ از آن آسانتر نمايد ، اين سخن در كشلو خان اثر كرده ، انديشيد كه اگر ويرا بشاهنشاه تسليم كند ، او را بنزد تركان ، آن بدنامى حاصل آيد كه دفع آن را تدبيرى نيارد نمود ، و به هيچ روى غبار آن آلايش از دامن وى نتوان زدود . بدين علت در اجابت اين مسؤول امروز بفردا ميافكند ، و هرزمان بزمانى ديگر موكول ميداشت ، چندانكه شاهنشاه نقش ضمير وى برخواند ، و دفع الوقت وى دريافت و امير محمد بن قرا قاسم نسوى چنان كه خود مرا گفت درين معنى آخرين فرستادهء شاهنشاه بنزد كشلو خان ، و از جانب وى مامور بود ، كه با كشلو خان سخن درشت گويد و چون چنين كرد ، كشلو وى را در بند افكند ، تا در جنگى كه بين كشلو خان و دستهء از لشگر شاهنشاه روى نمود ، خداوندش نعمت خلاص ارزانى فرمود ، و چون از ان اسارت و ذلّت نجات يافت ، و بدرگاه شاهنشاه حاضر امد ، شاهنشاه كه راستى گفتار وى شناخته ، و خيرانديشى وى در اداى آن رسالت دانسته بود ، او را وعده‌هاى نيك داده فرمود ، هرچه خواهد مأذونست و تقاضا باجابت مقرون ، وى رياست همهء بلاد خراسان خواست . و شاهنشاه ارزانى داشت و رئيسان آن مرزوبوم از بيداد وى بمصيبتى بزرگ ، و بلائى شديد دوچار گشتند ، و سنهء ششصد و شانزده كه عامّه آن را سال شوم خوانند فرا رسيده ، و هنوز اين كس در ان ناحيت وسيع از تباهكارى نياسوده بود ، بارى چون كار از صفا گذشت و بكدورت بدل گشت ، شاهنشاه خود با شصت هزار سوار از برگزيدگان لشگر ، به قصد استيصال كشلو خان ، و انتزاع خانى خانان از وى ، در حركت امد ، ازين پيشتر نيز شاهنشاه چندين بار در كاشغر و جاهاى ديگر سپاه بحرب كشلو فرستاده و بيشتر پيروز گشته بود .